آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

213.رفتیم دکتر

دیشب تا صبح بیدار بودی و کاملا شنگول! خوابت نمیومد انگار اصلا! خلاصه صبح شال و کلاه کردیم و بابا ما رو برد خونه ی مامانی ... بنده خداها کله ی سحر همه شون بیدار شدن ... آخه قفلهاشون رو عوض کردن و هنوز کلید نداریم وگرنه خوب اینجوری بیدارشون نمیکردیم:) خلاصه که من خوابیدم و شما شدی نی نی مامانی:)  اولش که یه عالمه وقت با دایی اشکان بازی کردی و بعد کلی مامانی باهات بازی کرد تا بالاخره تصمیم گرفتی بخوابی! 11:30 بغلت کردم و رفتیم مطب دکتر ... هیچی دیگه چون واگیرداره مریضیت بدون نوبت رفتیم تو ... دکتر گفت مامانش من که بهت گفته بودم اینجوری میشه ... چرا ترسیدی؟؟؟ ولی خوب شد بردمش چون آنتی بیوتیک هم بهت داد دکتر ... الان سفالکسین میخوری هر 6 س...
7 مرداد 1392

212.خدایا صبرم بده:(

اعصابم خورده ... دونه ها زیاد شدن خیلیییییییییی ... شایدم فقط پررنگ و بزرگ شدن ... یه سری شبیه تاول شده:( نمیدونم روند بهبودیشه؟؟؟ البته دکتر گفت ممکنه تاول بزنه ولی آدم فکر میکنه فقط ممکنه:( آخه این دردا چیه سر این بچه ها میاد؟:(( خدایا بهم صبر بده انقدر گریه نکنم ... نمیدونم درد داره یا نه؟ نمیدونم میخاره یا نه؟ بچه ی کوچولوی من :((
7 مرداد 1392

210.این چند روز!

پنجشنبه با خاله مونا و امیر اینا رفتیم رستوران چایباغ تو ونک ... غذاش عالی بود ... خلاصه خوش گذشت ... جمعه شب رفتیم خونه ی خاله مریم ... زیر لب آمیتیس یه دونه زده که خوب بعضی وقتا میزنه و تحویلش نگرفتم! شب تا 5:15 نخوابیدی! به زودر خوابیدی دوباره 6 بیدار شدی :(( به زوووووووووووور خوابیدی و دوباره 9 با جییییییییییییییییغ بیدار شدی:( دیگه زنگ زدم به مامانی اومد دنبالمون ... تنت داغ بود ولی نه هماهنگ! دست و پات داغ بود سرت نه! و برعکس!!! خلاصه زنگ زدم به دکتر گفت اگه حالش بهتر نشد عصری بیارش ... و عصری رفتیم ... ویروس دست و پا و دهان گرفتی مامان! قحطی مریضی بود؟؟؟ کف دست و کف پا و داخل دهنت پر از دونه س ! طفلی بمیرم برات:( درد داره دهنت و همش ج...
5 مرداد 1392

209.بوس بده!

همین الان!  از خواب بلند شدی و اومدی بغل تخت ... بهت میگم بوس بده ... چند روزیه که میگیم بوس بده صورتت رو میاری جلوی صورتمون که بوست کنیم ... خلاصه که بوس دادی و یه ذره رفتی عقب .... میگی :  بیده! میگم : چی بیدم؟  میگی : بوس قربونت برم من:***
2 مرداد 1392

208.این چند روز!

اول اینکه کادوی تولد گرفتم:) پیش پیش:دی دوم اینکه امروز اومدم عوضت کنم دیدم سینه و شکمت پر از دونه های ریز ریزه ... مث حساسیت! خلاصه زودی رفتیم دکتر و گفتن که ویروس میتونه باشه! ولی عجیبه که اذیت نشده و این مراحل آخرشه! حالا حدس قریب به یقین اینه که پریروزا دایی اشکان بوست میکرد و تنت از این دونه ها میریخت بیرون بخاطر ریش هاش! نمیدونم دیگه! سوم اینکه دیشب تولد دایی اشکان بود ولی امشب رفتیم خونه ی مامانی اینا:) تولدت مبارک دایی جون :* ...
1 مرداد 1392

205.این روزهای ما!

این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد بجز اینکه چهارشنبه باز رفتیم موهات رو کوتاه کردیم:) عین این بچه های وروجک شدی:* بالاخره برادر بابا مرتضی اومد دیدن تو! در کل بعد از 7 سال اومدن خونمون! بهرحال اینم چیزی بود واسه خودش!  جمعه شب رفتیم خونه ی خاله زری و خوش گذشت :) مرتضی اینا و منیژه نیز بودن ...  شنبه عصری رفتیم خونه ی مامانی اینا ... دایی افشین اینا هم بودن :) دیگه چیزی میخوای میگی بِ دِ خیلیم بامزه میگی:* امروز هم خاله لیلا و سپهرک اومدن پیشمون:* حسابی بزرگ شده سپهر و برام جالبه که تو هم تو همون تایمی که به اون میرسی همون حالتها رو داری ... مثلا عید سپهر انگشت رو میگرفت و راه میرفت و الان که تو به همون سن رسیدی همون کار رو می...
30 تير 1392